تبليغاتX
رستخیز عشق

ttp://rastkhiz.loxblog.com/

تصمیم گرفتم آدرس وبلاگمو عوض کنم

از این به بعد بجای blogfa با پسوندloxblog بهم سر بزنین


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


هدیه

 
بس در خیال هدیه فـرستـاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

استاد شهریار



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


«ای کاش شانه بوم»

تقدیم به پویا سعیدی
و تو که مدتهااست می دانی عاشقت شده ام!
«ای کاش شانه بوم»

دیدم تو را و در دلِ من عشق،خانه کرد
لبخند چون زدی ز دل آتش زبانه کرد
عشقت به همت و مدد باغبان حُسن
هرجا که بود ریشه دواند و جوانه کرد
در صحنه نمایش بازیگران شوخ
شیرینی ات رسوخ، به دل ماهرانه کرد
«شبخون نمود؟»من چه بگویم که هرچه بود
چشمان تیرهی تو به افسون شبانه کرد
وقتی که عقل عاقبت از سوز عشق باخت
با کوله بار غم،سفری بی کرانه کرد
شب پر کشید و پردهی ظلمت به باد داد
کآخر«پگاه» در بغلم آشیانه کرد
پُر شد فضای کلبهی روحم ز آفتاب
جوشید طبعِ ساکن و سیلی روانه کرد
ای کاش«تخت»بودم و هر شب کنارِ تو
یا شانه ای که زلف تو را صبح شانه کرد
امشب که راه خواب زدم با خیال تو
خاتم تو را دوباره به زاری بهانه کرد
11فروردين1390


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


«نازی ز من دریغ مدار»

به یمن ورود پویا سعیدی،همزبان عزیز

«نازی ز من دریغ مدار»


به یـادِ چشم تو شب تا به صبـح بیدارم

که وعده داده صبا وصل تو دگر بارم

عجب که تحفهی سیمرغ من رسیده به وقت

کز آتش غم عشق تـو سخت بیمارم

گمان کنم که قران کرده مشتری با ماه

که مـن قـریـنِ شکوهِ بهارِ دیدارم

شب است و جمعه شبی،بی شک این شب ِقدراست

چرانه کاین همه شکر چکد ز منقارم

چنان ز وصل تو شادم که مست مِی نشوم

بیــار جام دگر ساقیا که هشیارم

تو ناز می کن و نازی ز من دریغ مدار

که هرچه ناز کنی ناز تو خریدارم

در آشیانه چشمم دگر نگیرد جای

هُمای خواب،که چشم از تو بر نمیدارم

در آستانهی«پویا»سخن دگر کافی ست

که شرح قصه دهد خاتم آه و رخسارم

۱۱/۱/۱۳۹۰


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


«از بخت من»

تقدیم به نوید داد

و پسرم فرزاد

«از بخت  من»


ای وای دیگــرم به وصــالـش امیــد نیست

در نـامه هـای بـاد صبــا هـم نوید نیست

دیگر چه جای جان به تن ماست در جهان؟

پشت و پناهم او که به خاکم دمید نیست

مرگم نمی رسد که از این غم رهـا شوم

لابد بــدین گنــاه کـه مویم سپید نیست

آب خوش از گلوی من زار بسته رخت

بختِ من است و هیچ جفایش بعید نیست

درمان نمی کند من درمانــده را مراد

کآخــر مــراد فـکر نیــاز مــرید نیست

کمکم مرا چنین متصور شد:این نگار

آنکس که در برش دل من آرمید نیست

امید دیدن چه نگاهم به جستوجوست؟

سرو چمان من که برم می چمید نیست

خاتم بسوز و دم مزن از غم به سوز و ساز

چون آنکه شکوه کرد ز دلبر شهید نیست

۲۳/۸/۸۸


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


لطف بی شمار

لطف بی شمار


اخمی به ما و خنده به اغیار می کنی

همچون گلی و همدم خود خار میکنی

همچون گُهر میان دو صد سنگ نابکار

در پرده لطف با همه بسیار می کنی

پر می کشد ز تیشه من آتش خلوص

شیرین من برای چه انکار می کنی

جلب توجه کرده ز بیگانگان پست

من را ز خویش طرد و نگونسار می کنی

کی می شود ز صید نظر خسته حسن تو؟

تا کی دل رمیده گرفتار می کنی؟

ترسم که باد هرزه بچیند شبی تو را

از بس که جلوه در همه انظار می کنی

سیمرغ بود خاتم و افتاد در قفس

زاین ناز و عشوه ها که تو دلدار می کنی

کاشان

۸/۱۲/۸۹


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در دوشنبه هشتم فروردین 1390 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


اولین جمعه سال90

بــا هر غروبِ جمـعهی تقویــم انتـظار

احساس می کنم که تو نزدیک می شوی

 

«فاتح  شب»


لشکـری عشــوه در آن چهـرهی زیبا دارد       

پــادشاهی کـه به قصرِ دلِ من جا دارد

فاش مـی گـردد اگـر باز کند بنـدِ نقاب

کـاروانــی همــه مشتـاقِ تمـاشـا دارد

چون که همسنگِ کمالش به جهان نیست کسی

خـانـه هـمسـایـهی منـزلگـه عنـقا دارد

سایه پروردهی طوبی ست و در معدن لب

بـاجـه ای بسته ز انفـاس مسیـحا دارد

مژه چون نیزه بر افراشته در ساحل چشم

با مـن آخر رخِ ماهش سرِ دعوا دارد

می خورم حسرتِ خالِ لبش آخر این خال

چـاهـی از طالـع نیکو لبِ دریا دارد

گفتمش یکه و تنها شده ام با من باش

گفت: تنـها نشود آنکه خدا را دارد

خیمه شب بازی و کتمان حقایق تا کِی؟

آه خوشیــد بیا! شب دم یـلدا دارد

با امیدی که شود فاتحِ شب خندهی صبح

خاتم خـانه نشیــن چشــم بـه فـردا دارد


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در جمعه پنجم فروردین 1390 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت


آخرین از1389-اولین از1390

بهاران من تویی


صدا،صدای قدمهای نوبهاران است

صدای غنچه ترک خوردن درختان است

صدای چکه بوی گلی ز سقف گِلی

صدای عطسه سنگی به زیرِ باران است

گمان کنم که نشستی و فال می گیری

نه!بلکه دستِ کریم تو رحل قرآن است

به رحم در رخ ماهی تُنگ زل زده ای

به دل،نه! گرچه ز عشقت اسیر زندان است

(اینجا سال تحویل شد)

عجب که سال کهن رفت و سال تازه رسید

و قلبم از غم عشقت هنوز سوزان است

هنوز هم همه روح و جان من با توست

و جسم من تهی از روح و خالی از جان است

خیال تازه ای از ذهن من عبور نکرد

هنوز فکر تو در ذهن من فراوان است

تو سرخوش از گل و عیدانه خاتمت دلخون

تو شادمان و دو چشمم ز عشق گریان است!

آخرین دقایق1389و اولین دقایق1390

عیدتون مبارک!

 


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در دوشنبه یکم فروردین 1390 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


از عشق ناگهان

از عشق ناگهان


دامن كشيد از من و رخ در نقاب كرد

چون در بيان عشق نگاهم شتاب كرد

آن آخرين اميدِ مسيحا دم از حيا

دستي نزد به نبضم و من را جواب كرد

تقصير من نبود بجز عشق ناگهان

كاين گونه سخت با دل تنگم عتاب كرد

با كودتا گرفتم از عشقت چو ملك جان

جسمم به رهبري دلم انقلاب كرد

تنها نه حسن چشم توام شد بلاي روز

هم از خيال تو،مگر اين ديده خواب كرد؟

سدي كه بر دوديده زدم سالها به زهد

عشق تو چشمكي زد و يكسر خراب كرد

من را ببخش اگر كه حديث علاقه را

چشمم حكايت آن همه با آب و تاب كرد

من را ببخش اگر كه در اين روزگار كفر

طبعم طلب ز حسن تو جامي شراب كرد

انگار قصد سايه فكندن هماي غم

زين بيشمار خسته مرا انتخاب كرد

خاتم مكن شكايت و از كس مدد مخواه

آخر خدا نصيب تو اين التهاب كرد

۲۸/۱۱/۸۹


 

نوشته شده توسط علی جوان نژاد(خاتم) در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت



دانلود